در دایره ای که آمدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت و نه نهایت پیداست
کسی دمی نمی زند حرف در این معنی راست
که این آمدن از کجا و رفتن به کجاست
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:22 توسط ورونیکا
|
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی منو تو
چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
ترسم از آن که بانگ آید روزی
که ای بی خبران ره نه آن است و نه این
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:45 توسط ورونیکا
|
*حکمت آفریده های خداوند*
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور برلباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او راشامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود وبالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظرهستند." و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ،خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"
و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خداگوش داد و لذت .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:35 توسط ورونیکا
|
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:0 توسط ورونیکا
|
خیلی دلم برای سازم تنگ شده
با اینکه هنوز یه مبتدیم اما دلم می خواد صدای سازمو بشنوم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:49 توسط ورونیکا
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از
كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد
. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر
نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد "
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:54 توسط ورونیکا
|
آنجا که سخن از گفتن باز می ماند
موسیقی آغاز می شود
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16:11 توسط ورونیکا
|
شب تاریک و سنگستان و من مست
سبو از دست من افتاد و نشکست
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت
و گرنه صد سبو نفتاده بشکست
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:11 توسط ورونیکا
|
اي كاش كسي بود تا مي تونست وسعت غم اين روزها و شبهاي منو درك كنه
خسته شدم . . .
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:57 توسط ورونیکا
|
شاید بگویید: خوب زندگی من دقیقاْ مطابق با توقع هایم نیست .
اگر در همین زمان زندگی از شما بپرسد تو برای من چه کرده ای؟ چه پاسخ می دهی؟
آرزوی کوتاه کردن راه را به شما سرعت نمی بخشد .
باید میان سخت گیری و رحمت میان انظباط و سهل انگاری توازن بر قرار کرد.
بدون تلاش هیچ چیز رخ نمی دهد حتی معجزه. برای آنکه معجزه ای رخ دهد ایمان لازم است برای ایمان داشتن باید حصار پیش داوری ها را بر چید.
برای ویرانگر کردن حصار ها شهامت لازم است. برای شهامت داشتن غلبطه بر خوف لازم است.و همین طور پیش می رود بگذارید با روزگار خود از در آشتی در آییم نباید از یاد ببریم که زندگی هوادار ماست.
او نیز خواهان رشد است. بگذارید یاریش کنیم.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:58 توسط ورونیکا
|